بالاخره انتظار به سر رسید و پسر کوچولوی من صبح روز پنج شنبه 26 آذر ماه قدم به دنیای ما گذاشت.
سبحان کوچولوی من، فرشته پاک و معصوم من، الان آروم خوابیده و هر بار که نگاهش می کنم
سرشار از لذت می شم. لذتی که هیچ وقت پیش از این تجربش نکرده بودم.
در تمام لحظه هایی که درد می کشیدم همه حواسم به این بود که ضربان قلب سبحانم بالا نره،
واسه همین فقط نفسهای عمیق می کشیدم تا پسرم اذیت نشه!
و لحظه ای که بعد از اون همه درد سبحان کوچولو رو گذاشتن روی شکمم، من مالک تمام دنیا بودم.
اون لحظه به تمام سختی های زندگی می ارزه. این لذت، نعمتیه که خدا با همه مهربونیش از مردها دریغ کرده!
خدایا شکرت که من یه مادرم.